شجاعت دستان او ستودنى است . او قلب ارتجاع را نشانه رفته است
Friday, August 14, 2015
Sunday, August 9, 2015
رمز شکستناپذیری مجاهدین چيست؟
هميشه در اين ماه، ماه 30 هزار گل سرخ سر به دار به اين مي انديشم كه به راستى آن دلاوران در سال 67 با چه آرمان و با چه اصولى، بر طنابهاى دار بوسه زدند، در حالى كه ميتوانستند به اشاره اى به زندگى خود برگردند؟
هميشه ياد روزهاى دربند پدرو چهره شكنجه شده او توسط بازجويان زندان اوين وقتي او را از پشت شيشه اتاق ملاقات ميديدم، مرا به اين سؤال واميداشت كه به راستى مگر آنان از چه ايدئولوژى و از چه آرمانى برخوردار بودند كه اينچنين جسورانه و فاتحانه، مرگ را پذيرفتند بى آنكه لحظه اي به فرداى آباد و آزاد ايران زمين، شك كنند؟
وقتى كه براى آخرين بار بر گونه هاى فرزندانشان بوسه زدند و گفتند ما ميرويم تا همه بچه هاى ايران، خوشبخت باشند.....
شايد بهتر باشد براي پاسخ به اين سؤال، مجالى در تاريخ يافته و چند سال به عقب برگرديم.
وقتى كه در فضاى سرد و ساكن اختناق، چيزى جز قهقهه رعشه آور دژخيم به گوش نميرسد، و لبخند زندگى در سردى بي فروغ چشمان مردم ستمديده، محو ميگردد، هيچ چيز جز شهامتى كه فضاى يأس و ظلمت را به چالش ميكشد، و بيباكانه، پرده عمر ديو را ميدرد، راهگشا و بنبست شكن نيست.
آرى، در فضاى خاموش دهه 40، هيچ نور اميدى نيست...قيام 15 خرداد به شدت سركوب شده و رفرميسم به گورستان فراموشى سپرده شده است. جبهه ملى در سال 43 منحل شده و سران نهضت آزادى نيز دستگير شده اند.
در چنين شرايطى، وجود يك سازمان پيشتاز انقلابى، با كادرهايى جان بركف، آنهايى كه در دستهايشان هيچ چيز ندارند جز حسرت نوازش کودکان این خاک.....
همان سازمانى كه اگر ستارخان ميداشت، اميرخيز در مشروطه به گونه اى ديگر سرنوشت ايران را به سوى فرداى روشن هدايت ميكرد. همان سازمانى كه اگر مصدق ميداشت، سرزمينش را به آينده درخشانى سوق ميداد، اما افسوس كه چنين جنبشى در آن زمان، رؤيايى بود در آتش سيگار يك زندانى....
”در کلبهات، زمان بیتوته میکند. از هیاهو تهی میشوی. در معراج سکوتی شگرف و نشیطی. پرندگان حقیقت از اندیشهات آب مینوشند. زخمهایت میبالند و میبوسندت. رنجهایت در آینهات راستقامتند و بالغ. عشق را ایمنی؛ آدمی را تعریف”
آرى در سال 1344 سازمان مجاهدين خلق ايران، تأسيس ميگردد و به اين ترتيب در ميان نسلهايى كه پياپى ميگذرند، نسل ما با ويژگي خاصى ممتاز ميشود. اين ويژگى كه به واسطه آن نسلهاى معاصر در يكي از پرشكوه ترين فرازهاى تاريخ مجسم ميگردند، همان آغازِ پايانِ نميتوان ها و نبايد ها است. كليد اصلي و پاسخ به تمام بن بست ها، همان كه محمد حنيف نژاد از ابتدا گفت: «در زمینه های اقتصادی اجتماعی مرزبندی اصلی، نه بین با خدا و بی خدا، بلکه بین استثمارشونده و استثمارکننده است»
و اينچنين بود كه آرمان حنيف نژاد، در سازمان مجاهدين خلق ايران، پايه ريزي گرديد، همان آرماني كه در سال 67، سي هزار بار تكرار شد.
و اكنون ما ايستاده ايم و نيم قرن پر افتخار، نيم قرن ايستادگى و رزم. پنجاه سال پر از فراز، پر از شكيب
و اكنون ما ايستاده ايم و چشم انداز روشن پيروزى در پيش رو.......پس در روزهايي كه در آستانه 50 سالگي سازمان قرار گرفتيم، مي خواهيم به همين مناسبت در شهر هاي مختلف ايران و ساير كشورهاى جهان جشنهايي هر چه با شكوه تر برگزار كنيم.
چرا كه ما براى پيروزى، همه چيز داريم
Saturday, August 8, 2015
روزی که سازمان مجاهدین پایهریزی شد - به قلم محمد سیدی کاشانی
سازمان مجاهدین خلق ايران، مسعود رجوى، مريم رجوى، ايران، محمد حنيف نژاد، سعيد محسن، على اصغر بديع زادگان
از فردای فاجعه 15خرداد نطفه تشکیل سازمانهای مخفی با خط مشی مبارزه مسلحانه، در ذهن تعدادی از جوانان روشنفکر انقلابی که اکثراً دانشجو بودند، بسته شد. هیچ راهی دیگر باقی نمانده بود. همه شیوههای مبارزه سیاسی مسالمتآمیز با این حادثه به بنبست رسیده بودند.
حس ”مبارزه مسلحانه تنها راه مقابله با شاه است“ حس اغلب اعضای نهضت آزادی بود. یادم میآید در فاصله آن روز تا شهریور 44 هر جمعه که به کوه میرفتیم، بهطور خودبخودی به تمرین درگیری تن به تن میپرداختیم. همه منتظر تشکیل سازمان مخفی بودیم.
بنیانگذاری سازمان مجاهدین - اولین دیدار با محمد حنیفنژاد:
شنیده بودم تحلیلهای نهضت آزادی از کمیسیون سیاسی نهضت بیرون میآید. هر دو هفته یک بار به مسئولم سر میزدم و هر بار از او میخواستم مرا به کمیسیون سیاسی ببرد. او پاسخ مثبت میداد ولی به بعد موکول میکرد. بعدها فهمیدم از بعد از 15خرداد 42، این کمیسیون هم متوقف شده بوده.
این وضعیت 2سال ادامه داشت تا در اواسط شهریور 44 مسئولم اطلاع داد: ”یک چیزی بالاتر از کمیسیون سیاسی تشکیل شده پس فردا ساعت 5 بعدازظهر بیا خانه ما“. این خبر و دعوت خیلی خوشحالم کرد.
چند دقیقه قبل از موعد، زنگ را فشردم. در را باز کرد و با لبخند خفیفی پذیرایم شد و به اتاقی هدایتم کرد. در آن اتاق دو نفر جوانتر از من نشسته بودند. بلند شدند. دست دادم. یکی از آنها خودش را ناصر (مجاهد شهید ناصر صادق) معرفی کرد و دیگری احمد (مجاهد شهید دکتر احمد). مثل کسانی که سالهاست با هم دوست هستند گرم صحبت درباره مسایل سیاسی روز شدیم. یکی دو دقیقه بعد در اتاق باز شد و مردی چهار شانه و بلند بالا وارد شد. 26-27ساله با چهرهای گندمگون و نسبتاً استخوانی که چشمهایی سیاه در آن میدرخشید. موهای نیمه مجعد مشکی، نه بلند و نه کوتاه بر بالای پیشانی بلندش، جلوهای خاص به چهره با صلابتش داده بود، سلام کرد و خودش را محمد معرفی نمود. دستم را محکم فشرد. با ناصر و احمد دست داد و با لبخندی بر لب نشست و ما را هم به نشستن دعوت کرد. پس از کمی صحبت درباره حوادث سیاسی روز، صحبت اصلی را آغاز نمود. با لحنی آرام و سنگین و با لهجه زیبا و نه چندان غلیظ آذری اش.
او داستان را از کودتای خائنانه 28مرداد 32 شروع کرد و گفت این کودتا، تنها حکومت ملی بعد از انقلاب مشروطیت را که جرأت کرده بود بزرگترین گنج ایران را از چنگ ابر قدرت زمان – امپراتوری انگلیس – بیرون کشیده و مملکت را از وابستگی شرمآور به غرب برهاند، از میان برداشت و امید ملت ایران را ناامید کرد.
بعد از این کودتا، اوضاع مملکت بدتر از بد شد. نفت ایران به دست شرکتهای غارتگر انگلیسی و آمریکایی افتاد، استقلال کشور بر باد رفت و شاه، بندهای دیکتاتوری را محکم کرد. نیروهای ملی از صحنه به کلی حذف شدند و جوانان میهنپرست اعدام یا دستگیر گردیدند. در سال 40 شاه برای اینکه از یک انفجار اجتماعی جلوگیری کند به یک فریبکاری دیگر متوسل شد. او به اصطلاح، انقلاب سفید به راه انداخت. زمینهایی را که دهقانان روی آن کار میکردند، از مالکان خرید و به آنها فروخت و در ازای زمینها، کارخانههای دولتی را که ضرر میدادند به فئودالها واگذار کرد.
اما زمین آب میخواهد، بذر میخواهد، ماشین میخواهد. چیزهایی که دهقانان همچنان از آنها محروم ماندند. در نتیجه وضع دهقانان تغییری نکرد و همانطور فقیر باقی ماندند. محمد آقا سپس از کشتار مردم عاصی در 15خرداد 42 و دیکتاتوری که شاه برقرار کرده بود و سلطه ساواک و ترس مردم از آن و گرد مرگی که بر همه جا پاشیده شده بود، و کشتار کارگران کوره پزخانه سخن گفت و بعد در حالی که چشم به چشمهایم دوخته بود، با صدایی خفه گفت: محمد چیه این زندگی؟ و سکوت کرد. این 3کلمه او مثل تیر، در عمق ضمیرم نشست و تکانم داد. این جمله که هرگز از خاطرم نخواهد رفت، واقعیترین نتیجهیی بود که یک انسان مسئول میتوانست از جمعبندی آن حوادث تلخ بگیرد. کلمات محمد آقا تکاندهنده بود و بهخصوص لحنش، نشان میداد، در راهی که انتخاب کرده، بسیار قاطع و مصمم است و آماده است برای تحقق آرمانهایش از همه چیزش بگذرد. میدانید گذشتن از جان، در آن دوران، امری خارقالعاده و بدیع بود. چون تا قبل از آن، مبارزات، اساساً سیاسی بود. آن هم نه حرفهیی، بلکه در کنار و حاشیه کار و زندگی. صحبتهای محمد آقا نشان میداد، او ارائه کننده راهی نو و مسیری تازه است و تا بن استخوان به آن مؤمن است.
نقطه چرخش منحنی زندگی من
دیدار با محمد آقا و بهخصوص آن سه کلمه، نقطه عطف منحنی زندگیم بود و آن را به کلی تغییر داد.
تا آن روز من جوانی روشنفکر بودم که از رنج مردم رنج میبردم ولی کاری جدی برای پایان دادن به این رنجها نمیکردم. درسم را میخواندم، به کلاس موسیقی میرفتم؛ با دوستانم به کوه میرفتیم و زندگیم را میکردم. البته از اوضاع مردم محروم و ظلم و ستم رژیم شاه و مزدورانش و اقدامات و توطئههای ساواک و دستگیریها و شکنجهها با دوستانم صحبت میکردم. اما روشن بود که این روشنگریها تاثیری نداشت. بهمین دلیل هم بود که از مسئولم، می خواستم کاری بکنیم و این خواست را هر بار تکرار میکردم. اما متأسفانه ذهنم به تشکیل یک سازمان مبارز و مخفی نمیرفت.
از فردای آن روز خودم را به محمد آقا و آرمانها و راهش سپردم و از هر چه غیر از آن بود، بریدم.
ما در صحبت به روی غیرببستیم از همه باز آمدیم و با تو نشستیم
هرچه نه پیوند یار بود بریدیم هر چه نه پیمان دوست بود گسستیم
کشف علل شکست مبارزات گذشته:
محمد آقا از همان اول برای ما کلاس گذاشت. کلاس ما هفتهای یکبار به مدت حدود 3ساعت تشکیل میشد. بنیانگذار ابتدا آیاتی از سوره توبه یا سوره محمد یا احزاب را میخواند و تفسیر میکرد. مضمون اصلی آیات، آماده شدن برای هر گونه فدای جان و مال و مقام و پاک شدن از آلودگیها بود. این بخش تقریباً نیم ساعت یا سه ربع ساعت طول میکشید. ترجمه و تشریح بعضی از خطبههای نهجالبلاغه نیز در برنامه بود. سپس بحثهای سیاسی روز درباره ایران و جهان را مطرح میکرد.
تأکید ضوابط تشکیلاتی بهخصوص ضوابط امنیتی برای حفظ سازمان بعد از آن بحث میشد. بعد جزوات و کتابهای آموزشی خوانده و توضیح داده میشد. اولین جزوه که بنیانگذاران نوشته بودند ”جزوه مبارزه چیست؟“ بود. مضمون این جزوه این بود که مبارزه علم خود را دارد و باید آن را آموخت، والا در همان ابتدا متلاشی میشویم. علم مبارزه مثل هر علم دیگر از جمعبندی تجارب مبارزه در ایران و جهان به دست آمده و میآید، بهمین خاطر مطالعه مبارزاتی که مردم و سرداران ایران از مشروطیت به بعد علیه دیکتاتوری و وابستگی انجام داده بودند جزو برنامه آموزشی قرار داشت. همچنین مبارزاتی که در کشورهای دیگر در قرن بیستم صورت گرفته بود، بررسی میشد. انقلاب شوروی، چین، الجزایر، کوبا و ویتنام.
بنیانگذاران در پرتو این مطالعات و بررسیها که در سالهای 42 تا 44 انجام داده بودند به این حقیقت بسیار مهم رسیده بودند که علت اصلی شکست جنبشهای مشروطیت و خیابانی و جنگل و دکتر مصدق و جنبش جنوب به رهبری رئیس علی دلواری در ضعف رهبران بوده است و نه در عدم آمادگی مردم. به بیان دیگر، علت اصلی، تضاد بین پیچیدگی مبارزه و سادگی و ضعف رهبران بوده است.
این، کشف، کشف بزرگی بود و تا قبل از آن کسی به آن دست نیافته بود. و حتی بعضی شخصیتهای سیاسی و احزاب بهخصوص حزب توده، مشکل اصلی را عدم آمادگی مردم برای مبارزه میدیدند و در تحلیل علت شکست جنبش در 28مرداد این اتهام بیشرمانه و ناروا را به مردم ایران وارد کردند. سرخطهای این کشف تاریخی به قرار زیر بود:
1- علت اصلی شکست مبارزات گذشته، نه در عدم آمادگی تودههای مردم بلکه در اثر فقدان رهبری ذیصلاح بوده است.
2- شیوههای مبارزه متناسب با شرایط سیاسی و اجتماعی ایران و جهان نبوده است. به بیان دیگر تضاد بین سادهاندیشی رهبران و شرایط متحول و پیچیده سیاسی و اجتماعی ایران. نپذیرفتن مبارزه مسلحانه حرفهای از اجزای مهم این کشف بود.
3- مبارزات گذشته، بهطور عمده، فاقد سازماندهی و تشکیلات انقلابی متناسب با شرایط تاریخی جنبش بوده است.
4- مبارزه، حرفهای نبوده، و اغلب در کنار زندگی عادی رهبران بوده است.
5- با مبارزه بهمثابه یک علم برخورد نشده و در نتیجه مبارزات، فاقد استراتژی بوده است.
6- مبارزات گذشته ایدئولوژیک (مکتبی) و به بیان دیگر مبتنی بر یک ایدئولوژی منسجم نبوده است.
آن کشف و این خط مشی ستون اصلی سازمان شد و بر روی این پایه و این ستون بنای رفیعی بالا رفت و بهدنبال آن بود که پس از 48سال نبرد مداوم و بهرغم ضربات سختی که از ارتجاع و استعمار خورد امروز در اوج است و دنیا در برابرش سر تعظیم فرود آورده است. و بسیاری از شخصیتهای سیاسی آن را الگویی و چراغ راهنمایی برای جنبشهای منطقه معرفی کردهاند. سازمان مجاهدین پرچمدار پیکار در برابر بزرگترین دشمن بشریت معاصر (بنیادگرایی اسلامی) است.
اما چه عاملی باعث شده بهرغم این همه ضربه و توطئه، این مجموعه، 48سال دوام بیاورد و حالا در اوج حیات خود سرزنده و مبارز بر سر اصول خود بایستد و بهرغم این بر بام جهان قرار گرفته باشد؟
کدام حزب یا سازمان یا گروه دیگری چنین وضعیتی دارد؟ حتی در میان جنبشهای کشورهای دیگر نیز چنین چیزی نمییابیم.
قانون حاکم بر جهان میگوید ”هیچ دستاوردی بدون پرداخت بهایش به دست نمیآید“. قیمت این پیروزی به نظر من فدا و صداقت است که از روز اول تأسیس سازمان بر سردر آن نوشته شد.
گرچه حنیف رفت اما ارزشها و آرمانش توسط مسعود حفظ و بارور شد و بر مبنای همان ارزش محوری و پایهیی یعنی فدا و صداقت، رهبری پاکباز مجاهدین توانست این قافله را از تنگناها و پیچهای خطرناک تاریخی و از هفت دریای آتش و خون عبور دهد و توانست کشتی مقاومتی را که مجاهدین در محور آن بودند از توفانهای سهمناکی که بیشتر راهیان را به کام کشید و نابود کرد، عبور دهد و نه تنها از توفان مهیب بنیادگرایی به سردمداری خمینی به سلامت بگذرد، بلکه طی بیش از سه دهه نبرد آن را درهم بکوبد. حکومت جنایتکارانی را که برای حفظ خود همچنان که شاهد هستیم با تروریسم و جنگافروزی در عراق، سوریه و لبنان روزانه صدها تن را به کام مرگ میکشاند.
طی این سالها هر جا بنبستی به وجود آمد با پرداخت و فدای رهبری سازمان باز شد. ضربه اول شهریور؛ ضربه سال 54؛ توطئه رژیم خمینی برای نابود ساختن سازمان در دهه 60؛ اقدام رژیم برای منهدم نمودن سازمان در سال 69؛ بمباران قرارگاههای سازمان و اقامتگاه رهبری توسط آمریکا در سال 82؛ توطئه 17ژوئن سال 2003، خلعسلاح سازمان و بالاخره محاصره همهجانبه سازمان طیکمرشک دهه اخیر و کشتارهای 6و 7مرداد و 19فروردین و 10شهریور 92، توسط رژیم و دولت مالکی.
تمام این ضربات که به آنها شر کثیر نام دادهایم به برکت فدا و پایداری و صداقت به خیر عظیم تبدیل شده است.. جنگیدن با رژیمی که برای بقایش بهطور مطلق هر کاری و هر جرم و جنایتی را لازم میشمارد کار سادهای نیست ولی حالا به یمن بیش از سه دهه نبرد مجاهدین و مقاومت ایران، دوران عوض شده و عمر این رژیم به پایان آمده است و سرنگونی آن در چشمانداز قرار گرفته است.
Tuesday, August 4, 2015
نامه اى به كودكان خياباني....
سلام كوچولوي نازنين...
روزهاست از فکر تو خلاص نمیشم. تو رشتههای ردّی شدهیی که مثل رگهی خونی دنبال فکرا و روزای من میاد. میون این فلات گربهنشون که دمش توی عمّانه و سرش توی خـزر، تو باید توی کارتن بخوابی و ماشین از روت رد شه و لـه شی! میون این همه خونه، تو «تـو فکر یه سقفی»!
روی این توپ خاکی ـ آبی درندشت که همهی دنیا روی اون جا میشه، تو گمشدهی کدوم سیارهیی؟ تو آدرس کدوم نشونهیی؟ تو غارتشدهی کدوم فرعونی؟ تو لـهشدهی کدوم سیاستی؟ تو منظومهی تلخ کدوم تاریخی؟
از فکر تو خلاص نمیشم. کدوم فرعون عمامهپیچ، تموم باغها، جویها، آبشارها، کوهها، سینماها، پارکها، استادیومها، مدرسهها، کتابها، مشقها، نمرهها، رؤیاها و معصومانههای تو رو غارت کرده؟ تو تباه شدهی کدوم تقدسی؟ امان از آدمهای مقدس! امان از حاکم بیعار! امان از حاکم بد!
از رشتههای فکر تو نمیتونم بیرون بیام. میون این همه رشتههای به هم تنیدهی این دنیا، رشته و ردی شدهیی مثل رگهی خونی بهدنبال من. میدونم هرگز به آخر این رشته و این رد نمیرسم. میدونم به راحت و آرامی که این فکر رو از من بگیره و رشته و رد تو رو گم کنم، نمیرسم. نفرین به اونها که تو و هزاران دوستت رو از آیندهی سرزمین من گرفتن. نفرین به اونها که همکلاسیهات، معلمهات، مدرسهت، شهرت، خیابونها، کوچهها، خونهها و همهی جلوههای قشنگ زندگی رو از تو دزدیدن. تو قربونی کدوم دزدی بزرگی؟ اینهمه زندگی متلاشی شده در این دیار گربهنشون، قربونی خیانت کدوم فرعون عمامهپیچن؟
Monday, August 3, 2015
زني با دشنهیی در قلب، آویخته از پا بر درگاه کرمانشاه
آیتها همواره در درخشندگی خویش، بار شکوهمند آرمانهای تا واقعیت پیموده شده را در خویش متجلی میکنند و سراپا فرازند. در بیمانندی لحظاتی که فاصله بودن و نبودناند…
در فروغ جاویدان با کهکشانی از ستاره و حماسه تابلویی بیمانند؛ با نام یک شیرزن در تب و تابی به درازای تنها اندکی کمتر از 30سال درخشانترین است… شیرزنی که آذین تاریخ مبارزات زنان ایرانزمین و فخر جاودانهفروغ جاویدان است… با دشنهیی در قلب، آویخته از پا؛ نه حتی از سر از فرط کینه پاسداران تباهی از جنگاوریش؛ از درختی در تنگه چارزبر؛ پرچمی از غرور، افراشته بر درگاه فتح کرمانشاه.
فرمانده سارا اما پرچمدار شیرزنان دیگری است که در غرور میهنی خویش به تاریخیترین لحظات حیات جنبشی پاسخ دادند که دشمن حتی با خوردن زهر میخواست بیآیندهاش کند و آن را در قالب روایتی از تاریخ به پایان ببرد و انجماد سکون و ناامیدی را مهر کند…
و اینگونه است یکی از درخشانترین و غرورآفرینترین صحنهها و تاریخچه عملیات کبیر فروغ جاویدان؛
طاهره طلوع، در عملیات بزرگ فروغ جاویدان در بین راه اسلامآباد ـ کرمانشاه یک تنه راه پیشروی خیل مزدوران و پاسداران خمینی را سد کرد تا همرزمانش فرصت بازگشت از صحنه را پیدا کنند.
پاسداران هنگامی جرأت نزدیک شدن به طاهره را پیدا کردند که تا گلوله آخر جنگیده بود و پیکرش مجروح و خونفشان بر جا مانده بود. دژخیمان خمینی دشنهای در قلب مجروح او فرو کردند و پیکر غرقه در خونش را از یک درخت بر فراز تپهیی در بین راه اسلامآباد - کرمانشاه آویختند.
عملیات بزرگ فروغ جاویدان چرا؟
براي اينكه بدانيم چرا مرداد؟ بايد به ياد بياوريم كه خمينى هشت سال با شعار فتح قدس از طريق كربلا، و اين جنگ اگر 20سال هم طول بكشد، ايستاده ايم و ..... خط جنگ براي بقاي خودش را در خدمت سركوب مردم پيش برد. اما مقاومت خونبار با شعار صلح و آزادي و ارتش آزاديبخش ملي با بيش از صد رشته عمليات موفق، شاخ جنگ طلبي خميني را در عرصه هاي سياسي و بين المللي و نظامي در هم شكست. تا آنجا كه رژيم به دليل عدم مشروعيت جنگ، كاملاً در انزوا قرار گرفته و سربازان از جبهه ها ميگريختند. بعد از عمليات آفتاب، در ابتداي سال67 و بعد از فتح مهران (عمليات چلچراغ) خميني ناچار شد به قول خودش آبرويش را معامله كند و جامزهر پذيرش آتشبس را سر بكشد.
دوست و دشمن ميدانند كه بنياد بقا و دوام اين رژيم قرون وسطايي را دو پايه محوري سركوب و جنگ تشكيل ميدهد.
خميني چرا شروع جنگ در شهريورماه سال59 را يك ”موهبت الهي” و يك ”نعمت خفيه” ميناميد؟ و چرا بهرغم همه مخالفتهاي داخلي و بين المللي، و بهرغم آمادگي شرايط، حاضر به پذيرش آتشبس و صلح نبود؟
او دوام و بقاي خود را در گرو جنگ مي ديد و در سايه جنگ با عراق، همه مسايل دروني و بيروني خودش را حل ميكرد. ابعاد وحشتناك سركوب داخل و كشتار زندانها را چگونه مي پوشاند؟ خودش ميگفت: ”جنگ جنگ تا رفع فتنه از عالم”. زماني هم كه در مقابل اعتراض اطرافيانش بر سر موشكباران شهرها قرار گرفت گفت: ”تا يك خانه در تهران باقي است به جنگ ادامه خواهم داد”.
به محض پايان دادن به جنگ خارجي، خميني ناگزير بايد در برابر مخالفتها و عصيانهاي داخلي، سلاح جديد و روش كارآمدي را انتخاب كند.
تا جايي كه به طينت و خصلت خميني و عواملش مربوط ميشود، همواره ميخواستند، اگر ميتوانستند بسا زودتر از اينها تك تك زندانيان سياسي را از دم تيغ بگذرانند. فراموش نكرده ايم كه لاجوردي و بسياري از سران قضايي و دادستاني، تأمين هزينه و خورد و خوراك زندانيان سياسي را ”هدركردن بيتالمال” مي دانستند و نگه داشتن زندان سياسي را يك اشتباه و انحراف از حكم الهي ميشمردند و معتقد بودند همان طور كه محمدي گيلاني تصريح كرد، هر چه ميتوانيد مجاهدين را حين تظاهرات خياباني بكشيد و ”زخمي هايشان را تمامكش كنيد” و اگر مجبور به دستگيري شديد همانجا در خيابان محاكمه و تيرباران نماييد.
روشن است كه قتل عام زندانيان سياسي، ناگهاني و يك شبه به خميني و ساير سران و كارگزارانش نازل نشد و از پيش در پي آن بودند. اين واقعيت اگرچه با شناخت ماهيت رژيم قابل پيش بيني بود، شواهد و مستندات بسياري هم آن را گواهي ميكند.
اما كدام چرايي يا فلسفه سياسي حكم ميكرد اين كشتار وحشيانه و مخفيانه با چنين وسعت و دامنه يي، همزمان با پايان جنگ صورت گيرد؟
خميني در فرصتطلبي ضدانقلابي و سوارشدن و موجهاي سياسي هر مرحله، پيش از آن هم خود را نشان داده بود. چه با سرقت رهبري انقلاب ضد سلطنتي در بهمن57 و با بيرون ريختن ليبرالها از حاكميت در پاييز58 و چه با استقبال از جنگ با عراق در پايان شهريور59 و يا عزل رئيس جمهور خودش در تيرماه60.
روشن است كه اگر جنگ و سركوب براي خميني دو روي سكه بقا و دوام رژيمش بودند، لحظه پايان دادن به جنگ ضدميهني، لحظه پذيرش يك شكست و چرخش همه جانبه سياسي در سرنوشت اين رژيم بوده است!
جنگ با عراق به ويژه پس از تصويب قطعنامه598شوراي امنيت، و تأكيد بر ضرورت پايان درگيريهاي نظامي و بازگشت به خطوط شناخته شده بين المللي، مهمترين فشار سياسي روي اين رژيم بود. با اين همه توقف جنگ، همان چيزي كه خميني ”تلخ تر از زهر”ش ميدانست، و به صراحت گفته بود تا آخرين نفر و آخرين خشت خانه ادامه ميدهيم، چگونه ميتوانست محقق شود؟ و قيمت آن را خميني از كجا و چگونه بايد مي گرفت؟
قتل عام زندانيان سياسي در هفته دوم پذيرش آتش بس، پاسخي بود به اين معما. در نقطه اي كه خميني آتش بس و قطعنامه598 شوراي امنيت ملل متحد را ميپذيرفت، در صورتي كه ميتوانست قتلعام زندانيان سياسي را مخفيانه و بي سر و صدا به انجام برساند و در برابرش امواج مخالفت و اعتراضهاي بي المللي وجود نداشته باشد، آنچه را از پذيرش پايان جنگ از كف داده بود، مي توانست به اين وسيله از جيب مردم و مقاومت ايران تلافي كند. اينچنين بود كه روز 28تيرماه67، فرداي آتش بس، يعني 6روز قبل از عمليات فروغ جاويدان، بسياري از زندانيان اوين را در سلولهاي انفرادي جمع كردند و با سؤال و جواب و پرسشنامه هاي جديد، مقدمات اين نسل كشي بزرگ را تدارك ديدند.
درست همان زمان، رهبر مقاومت هشدار داد كه پذيرش آتش بس از سوي خميني، مقدمه و زمينه يا نقطه شروع هيچ چرخش سياسي و استراتژيك در اين رژيم نيست.
به راستي اگر صلح واقعاً صلح بود و آتش بس هم نشانه پايان جنگ، انحلال نهادهاي غيرقانوني و سركوبگر مانند بسيج و سپاه و بنيادهاي مختلف غارت و چپاول و سركوب، كه به دليل و بهانه جنگ 8ساله تشكيل شده بود، در قدم اول بايد انجام ميشد و آزادي زندانيان سياسي و اقدامهاي مشابه، كمترين انتظار و الزام مادي پايان جنگ بود. اگرنه، دست كم آزادي آن دسته از زندانياني كه مدت محكوميتشان تمام شده و قول آزادي شان را هم داده بودند ميبايد انجام ميشد. نه كشتار و قتل عام زندانيان سياسي! آن هم در اين ابعاد و بدون هيچ دليل و مقدمه و مدركي.
خميني با اين دنائت و كشتاري كه در تاريخ معاصر بي مانند و بي سابقه است نشان داد كه به رغم خوردن جام زهر آتش بس و برداشتن يك سرپوش جنگ، مطلقاً حاضر نيست لحظه اي دست از سركوب بردارد و انتظار آزادي بيان و تجمعات و .... پس از آتش بس، توهم و رؤيايي ساده لوحانه است.
البته پس از گل گرفتن تنور جنگ خانمانسوز 8ساله كه ميليونها جوان ايراني را به كام مرگ كشيده بود، ميليونها آواره بر جاي گذاشته بود و خسارتهاي جبران ناپذيري وارد ساخته بود، خمینی میخواست با سرکشیدن زهری که ارتش آزادیبخش به حلقوم او ریخته بود، دشمن قسم خورده خود، يعني مجاهدين را به نخستین بازنده و قربانی جنگ خانمانسوز 8سالهاش تبدیل کند و خود از مهلکه بگریزد. خمینی اگر در این نیت شوم موفق میشد میتوانست طناب دار صلح را از گردن خود خارج ساخته، خلافت ابد مدت خود را تضمین کند و امید مردم جنگزده و از هستی ساقط شده ایران برای آزادی و رهایی را در زیر خاکستر جنگ 8ساله مدفون سازد.
اما تهاجم برقآسا و تعرض بزرگ ارتش آزادیبخش میز توطئه خمینی را در هم شکست و به دنیا و مردم مشتاق آزادی در ایران نشان داد که جنگ اصلی بین مردم و مقاومت آنها برای آزادی از سو و حاکمیت غاصب استبداد مذهبی از سوی دیگر است که برای سرنگونی آخوندها همچنان ادامه دارد. در این عملیات ارتش آزاديبخش، دو شهر کرند و اسلامآباد را در غرب کشور آزاد ساخت و تا دروازههای کرمانشاه پیشروی کرد و رعشه سرنگونی را بر ارکان حکومت آخوندی مستولی نمود.
عملیات بزرگ فروغ جاویدان در نخستین آثارش آینده این مقاومت را بیمه کرد. بر ریشهداری و اصالت آن، با خون و رزم و حماسه گواهی داد. و بهراستی که اگر در آن بزنگاه سرنوشت به هر دلیل و توجیه و بهانهیی عملیات فروغ جاویدان محقق نمیشد، از آن پس، توطئهها و تمهیدات دشمن بسیاری چیزها را به زیر علامت سؤال و به زیر پرده ابهام فرو میبرد و مقاومت خونباری که طی سالیان در میان توفانی از تهمت و افترا پرچم صلح را برافراشته بود بهعنوان «زائده جنگ» معرفی میکرد. بهراستی چه میزان وقت، چقدر خون و چه حدی از رنج لازم بود تا بار دیگر «امید»یزاده و «مشروعیتی» باور شود؟
قبل از آغاز اين عمليات، مسعود رجوى در نشست توجيهى رزمندگان ارتش آزاديبخش ميگويد: حالا برای ثبت در سینه تاریخ و شرکت در یکچنین تصمیمگیری بزرگ و بنیادی، عاری از احساسات ـ اگر چه انقلابی را نمیشود از عواطفش جدا کرد ـ ولی با حسابگری نظامی و سیاسی محض، و با آرامش، هر کس که میگوید درست است که برویم و درست نیست که تأخیر کنیم و هر کس که میگوید رفتن به این عملیات، هر نتیجهیی که داشته باشد، به هر حال کیفاً بهتر از نرفتن است، دست بلند کند. لحظات تاریخی به آهستگی پیش میروند... هرکس که میگوید باید که برویم و اگر نرویم خیلی بدتر است و از ما بایسته و شایسته همین است که برویم؛ دست بلند کند، ببینم. میخواهم این لحظه ثبت شود...
دستهایتان را بالا نگهدارید...
آیا بر تصمیم خود استوارید؟
Sunday, August 2, 2015
سرگذشت توافق هسته اي به زبون لري!
حاج آقا ظريف با فيگور و قيف
عشوه هاش توي تايم و رويتر و گاردين
پيش دوربينا هي با غربيها راه رفت
زهرو نم نمك خورد و كم كمك وا رفت
هي قطار قطار ، ميشدن نثار تبريكا
كه قدس و بيخيال جاش بزن بريم آمريكا
گفتن از فرنگ پول مياد به چنگ خيـــــــــــلي
بعد تحريما مجنونت مياد، ليــــــــــلي
آره،چوب و پياز و صد تومن، سهم ولايت از وين
هلال شيعي چي ميشه با بمب هسته اي تو كفن
پولي كه تو راهه تو جيب سپاهه
فرض كنين زياده اصن قد ارث شاه
اما يك قرون تو جيب مردم نميره، نشمار
باز ميشه خرج شيميايي ، واسه حفظ بشار
جيب خالي، فقر مالي ، سهم مردم ما
پول ميـــــره بغداد، ميـــــره لبنان يا تو راهه صنعاااا
چوب و پياز و صد تومن، سهم ولايت از وين
هلال شيعي چي ميشه با بمب هسته اي تو كفن
نفت و خون و چشمك، پاپيون و پشمك
خنده توي بالكن، ديپلمات دلقك
هي دركرد و اين واسش مث جرعه حياته
اين مث زهره تو تن نظامي كه بي ثباته
زهرو ملا رفته بالا ،ميگه آبنبات بود
از فرط زهر هر كار ميكرد بازم شاهه كيش و مات بود
چوب و پياز و صد تومن، سهم ولايت از وين
هلال شيعي چي ميشه با بمب هسته اي تو كفن
دلواپساي سينه چاك، تو راه فردو و اراك
دل آرومام هوايين، دنبال اكبر شاهي ان
اهداف والاي نظام، مهمل افاضات امام
باد هوا شد دود شد، تو آب سنگين كود شد
آغاز پاياني فجيع ، بر عمر ننگين فقيه
وقتي كه زهر كارا بشه، تو تار و پودت راه بشه
يك پوسته چركين فقط ، ميمونه از اون تا سقط
كه بي مهابا سهمگين با خيز خلقي خشمگين
آره ، چوب و پياز و صد تومن، سهم ولايت از وين
هلال شيعي چي ميشه با بمب هسته اي تو كفن
Saturday, August 1, 2015
گوشه هايي از حقايق قتل عام هولناك 30هزار زنداني سياسي در ايران
با انتشار خاطرات منتظري در آذرماه 1379 بر روي اينترنت، دستور بيرحمانه قتلعام سيهزار زنداني سياسي در تابستان1367، البته با تأخيري 12ساله در معرض اطلاع عموم قرار گرفت. اگر چه انتشار خاطرات منتظري براي نخستينبار پرده از روي بخشي از حقايق پشتپرده اين جنايت هولناك برميدارد، اما بيترديد تنها گوشه هايي از اين فاجعه بزرگ را منعكس ميكند. در ميان اسناد منتشر شده از سوي منتظري سندي وجود دارد كه خميني طي حكمي چنين دستور ميدهد:...
بسم الله الرحمن الرحيم
از آنجا كه منافقين خائن به هيچوجه به اسلام معتقد نبوده و هرچه ميگويند از روي حيله و نفاق آنهاست و به اقرار سران آنها، از اسلام ارتداد پيدا كردهاند، و با توجه به محارب بودن آنها و جنگهاي كلاسيك آنها در شمال و غرب كشور با همكاريهاي حزب بعث عراق و نيز جاسوسي آنان براي صدام عليه ملت مسلمان ما، و با توجه به ارتباط آنان به استكبار جهاني و ضربات ناجوانمردانة آنان از ابتداي تشكيل نظام جمهوري اسلامي تا كنون، كساني كه در زندانهاي سراسر كشور بر سر موضع نفاق خود پافشاري كرده و ميكنند، محارب و محكوم به اعدام ميباشند و تشخيص موضوع نيز در تهران با راي اكثريت آقايان حجهالاسلام نيري دامت افاضاته و جناب آقاي اشراقي و نمايندهاي از وزارت اطلاعات ميباشد، اگرچه احتياط بر اجماع است، و همينطور در زندانهاي مراكز استان كشور، راي اكثريت آقايان قاضي شرع، دادستان انقلاب و يا داديار و نمايندة وزارت اطلاعات لازمالاتباع ميباشد. رحم بر محاربين سادهانديشياست، قاطعيت اسلام در برابر دشمنان خدا، از اصول ترديدناپذير نظام اسلامي است. اميدوارم با خشم و كينة انقلابي خود نسبت به دشمنان اسلام، رضايت خداوند متعال را جلب نماييد. آقاياني كه تشخيص موضوع به عهدة آنانست، وسوسه و شك و ترديد نكنند و سعي كنند «اشداد عليالكفار» باشند. ترديد در مسائل قضايي اسلام انقلابي ناديده گرفتن خون پاك و مطهر شهدا ميباشد. والسلام.
روحالله الموسوي الخميني
سند تكاندهنده ديگري كه در خاطرات منتظري به آن اشاره شده پاسخ دجال خونآشام به ابهام و سئوال! موسوياردبيلي قاضيالقضات وقت رژيم، كه خود در جنايت و كشتار سرآمد آخوندهاي جنايتكار است، ميباشد. احمد خميني سئوال موسوي اردبيلي را در پشت متن حكم خميني خطاب به او مينويسد:
بسمهتعالي
پدر بزرگوار حضرت امام پس از عرض سلام آيتالله موسوي اردبيلي در مورد حكم اخير حضرتعالي دربارة منافقين ابهاماتي داشتند كه تلفني در سه سوال مطرح كردند.
1ـ آيا اين حكم مربوط است به آنهايي كه در زندانها بودهاند و محاكمه شدهاند و محكوم به اعدام گشتهاند ولي تغيير موضع ندادهاند و هنوز هم حكم در مورد آنها اجرا نشده است يا آنهاييكه حتي محاكمه هم نشدهاند محكوم به اعداماند.
2ـ آيا منافقيني كه قبلاً محكوم به زمان محدودي شدهاند مقداري از زندانشان، را هم كشيدهاند ولي بر سر موضع نفاق ميباشند محكوم به اعدام ميباشند.
3ـ در مورد رسيدگي به وضع منافقين آيا پروندههاي منافقيني كه در شهرستانهايي كه خود استقلال قضايي دارند و تابع مركز استان نيستند بايد به مركز استان ارسال گردد يا خود ميتوانند مستقلاً عمل كنند
فرزند شما احمد
خميني جنايتكار در پاسخ به سؤالات موسوياردبيلي به سادگي و اختصار تمام! مينويسد:
بسمه تعالي
در تمام موارد فوق هر كس در هر مرحله اگر بر سر نفاق باشد حكمش اعدام است. سريعاً دشمنان اسلام را نابود كنيد. در مورد رسيدگي به وضع پروندهها در هر صورت كه حكم سريعتر انجام گردد، همان مورد نظر است.
روحالله الموسوي الخميني
منتظري در ادامه خاطرات خود به مواردي اشاره ميكند كه تنها گوشهاي از جنايت و سنگدلي خميني و كارگزاران جنايتكارش را به نمايش ميگذارد. او بهنقل از حسينعلي انصاري نمايندهاش در زندانها نقل ميكند:
«...شش يا هفت برادر بودند كه اينها نماز ميخواندند، روزه ميگرفتند، اما حاضر به مصاحبه تلويزيوني نبودند. اينها را بهاين بهانه گفتند كه سرموضع هستند و پنج يا شش نفر آنان را اعدام كردند و فقط يك نفر از آنان را كه فلج شده بود باقي گذاشتند...».
منتظري در خاطراتش به يك نمونه ديگر اشاره ميكند و مينويسد:
«...آقاي اسلامي كه دادستان انقلاب فارس بود يك پروندهاي را آورده بود پيش من مربوط به دختري كه ميخواستهاند او را اعدام كنند. ميگفت من با اعدام او مخالف بودم اما با اكثريت آرا او را اعدام كردند...».
نامه آخوند محمدحسين احمدي حاكم شرع خوزستان به خميني جلاد به تاريخ 23مرداد1367 نيز بسيار قابل توجه است. وي در نامه به خميني مينويسد:
«...در رابطه با حكم اخير حضرتعالي راجع بهمنافقين… نظرها و سليقهها بين افراط و تفريط قرار دارد كه بهتفصيل خدمت حاج احمدآقا عرض كردم و از تكرار آن خودداري ميشود. منباب مثال در دزفول تعدادي از زندانيان بهنامهاي طاهر رنجبر ـ مصطفي بهزادي ـ احمد آسخ و محمدرضا آشوغ با اينكه منافقين را محكوم ميكردند. نماينده اطلاعات از آنها سؤال كرد: ”شما كه جمهوري اسلامي را برحق و منافقين را بر باطل ميدانيد حاضريد همين الان بهنفع جمهوري اسلامي در جبهه و جنگ و گلوگاهها و غيره شركت كنيد“. بعضي اظهار ترديد و بعضي نفي كردند. نماينده اطلاعات گفت: ”اينها سرموضع هستند چون حاضر نيستند كه در راه نظام حق بجنگند“. بهايشان گفتم پس اكثريت مردم ايران كه حاضر نيستند به جبهه بروند منافقند؟ جواب داد: ”حساب اينها با مردم عادي فرق ميكند“ و در هر صورت با رأي اكثريت نامبردگان محكوم شدند فقط فرد اخير در مسير اجراي حكم فرار كرد. لذا خواهشمند است در صورت مصلحت ملاك و معياري براي اين امر مشخص فرماييد تا مسئولين اجرا دچار اشتباه و افراط و تفريط نشوند...».
منتظري در بخشي از خاطراتش درباره آمار كشته شدگان تنها چند روز پس از شروع ماشين كشتار چنين مينويسد:
«...بالاخره دوهزاروهشصد يا سههزاروهشتصد نفر زنداني ـترديد از من استـ از زن و مرد را در كشور اعدام كردند. حتي افرادي كه نماز ميخواندند، روزه ميگرفتند، طرف را ميآوردند به او ميگفتند بگو غلط كردم، او هم بهشخصيتش برميخورد، نميگفت. ميگفتند پس تو سرموضع هستي و او را اعدام ميكردند. در همين قم يكي از مسئولين قضايي آمد پيش من و از مسئول اطلاعات قم گله ميكرد كه ميگويد تندتند اينها را بكشيم، از شرشان راحت شويم، من ميگويم آخر پروندههاي اينها را بررسي كنيم يك تجديدنظري در حكم اينها بكنيم، ميگويد ”حكم اينها را امام صادر كرده ما فقط بايد تشخيص سرموضع بدهيم“. به بعضي افراد ميگويند تو سرموضعي؟! او هم نميداند كه قضيه از چه قرار است ميگويد بله، فوري او را ميبرند اعدام ميكنند. بالاخره من احساس كردم كه اين شيوه درستي نيست تصميم گرفتم يك نامه بهامام بنويسم...».
سپس منتظري در خاطراتش به متن نامهاش به خميني، كه در تاريخ 9مرداد67 نوشته اشاره ميكند. لازم به توضيح است كه اين اولين نامهاي بود كه منتظري دررابطه با قتلعام زندانيان سياسي براي خميني نوشت. وي در بند هشتم و آخرين بند اين نامه مينويسد:
«...اعدام چندهزار نفر در ظرف چند روز، هم عكسالعمل خوب ندارد و هم خالي از خطا نخواهد بود...».
بهاينترتيب ، منتظري تصريح ميكند در ابتدايكار، يعني چند روز پس از شروع اعدامها (9مرداد) شمار اعدامشدگان 3800 تن و يا آنچنانكه در نامه بهخميني نوشته است «چندهزار نفر در ظرف چند روز»بوده است. اين در حالي است كه او در نامه 9 مرداد نميتوانسته از تعداد اعدام شدگان در اكثر شهرستانها اطلاعي داشته باشد. بنابراين عدد قيد شده تنها مربوط به زندان اوين[1] و نه حتي گوهردشت است، زيرا اعدامها در زندان گوهردشت از روز هشتم مرداد آغاز شد.
منتظري سپس مينويسد:
”...چند روز بعد هم يكي از قضات خوزستان به نام حجتالاسلام آقاي محمدحسين احمدي پسر آيتالله آقاي آشيخ علياصغر احمدي شاهرودي آمد پيش من خيلي ناراحت بود ميگفت: "در آنجا تندتند دارند اعدام ميكنند. بهيك شكلي نظر اكثريت درست ميكنند. خوب تشخيص نميدهند. اينها از عمليات منافقين ناراحت هستند و افتادهاند بهجان زندانيان“...».
منتظري بر اين اساس در تاريخ 13مرداد، نامه دوم خود به خميني را مينويسد و نسبت به اين رويه اعتراض ميكند. او در اين قسمتي از خاطراتش پس از نوشتن متن نامه دوم ادامه ميدهد:
«...اين نامه دوم من راجع بهاين موضوع بود. بعد من ديدم آنها دارند كارشان را ادامه ميدهند. اول محرم شد من آقاي نيري كه قاضي شرع اوين و آقاي اشراقي كه دادستان بود و آقاي رئيسي معاون دادستان و آقاي پورمحمدي كه نماينده اطلاعات بود را خواستم و گفتم الان محرم است حداقل در محرم از اعدامها دست نگه داريد...».
لينك به كليپ
بنابراين بهتصريح منتظري تا اول ماه محرم كه مطابق است با 23مرداد قتلعام زندانيان سياسي با همان شدت روزهاي اول ادامه دارد.
وي ميافزايد: «...رئوس مطالبي را كه يادداشت كرده بودم در اين جلسه با آنها صحبت كردم و بعد يك نسخه از آن را به آنها دادم كه براي شما ميخوانم...». تاريخ اين يادداشت 24مرداد و خطاب آن به آقايان نيري قاضي شرع، اشراقي دادستان، رئيسي معاون دادستان، پورمحمدي نماينده اطلاعات در اوين براي اجراي حكم امام ميباشد...»
پس از نقل اين نامه در كمال تعجب منتظري باز هم تكرار ميكند:
«...بالاخره در آن جريان طبق گزارشهايي كه بهمن دادند حدود دوهزار و هشتصد يا سههزاروهشتصد نفر را اعدام كردند...».
معلوم نيست چگونه درحاليكه روزهاي ابتداي شروع كشتار(كه در نامه اول، نهم مرداد به آن اشاره كرده است) شمار زندانيان اعدام شده 3800 تن بوده، در عين حال در روز 24 مرداد باز هم عدد اعدام شدگان همچنان 3800 باقي مانده است؟ اين درحالي است كه همانطور كه از متننامه 24مرداد منتظري بهخوبي پيداست، قتلعام بهطور فشرده و متراكم تا مدتي بعد از اين نامه نيز ادامه داشتهاست.
منتظري در ادامه اين مطلب مينويسد:
«...بالاخره اين جريان گذشت بعد از مدتي يك نامه ديگري از امام گرفتند براي افراد غيرمذهبي كه در زندان بودند. در آن زمان حدود پانصد نفر غيرمذهبي و كمونيست در زندان بودند، هدف آنها اين بود كه با اين نامه، كلك آنها را هم بكنند و بهاصطلاح از شرشان راحت شوند...».
همچنانكه از متن مشخص است فاصله بين نامه 24مرداد منتظري با نامه جديدي كه خميني براي كشتار زندانيان غيرمجاهد مينويسد، چند هفته فاصله است. تحقيقات مجاهدين در همان زمان نيز نشان ميداد كه حكم خميني مربوط بهزندانيان غيرمجاهد حوالي 15شهريور يعني حداقل سه هفته بعد از 24مرداد بابلاغ شده. بهاين ترتيب در تهران قتلعام زندانيان مجاهد تا بعد از 15شهريور يعني بيش از 40 روز ادامه داشته است. با اينحال منتظري هم چنان تعداد اعدام شدگان را همان 3800 اعلام ميكند!
با كمال تأسف منتظري در اين كتاب فاش نميكند كه قتلعام شامل كدام شهرستانها و در هر شهرستان شامل حال چه تعداد از زندانيان شده است. اما سؤال موسوياردبيلي از خميني بخوبي نشان ميدهد كه قتلعام نهتنها در مراكز استان، بلكه در بسياري ديگر از شهرهاي كشور نيز جريان داشته است.
تحقيقات واحدتحقيق شهيدان قتلعام زندانيان سياسي در سال67 نشان ميدهد قتلعام زندانيان مجاهد علاوه بر تهران در شهرهاي مختلف كشور ازجمله كرمانشاه، زنجان، مشهد، اراك، همدان، اروميه، سمنان، رودسر، اهواز، قم، ساري، قائمشهر، شهركرد، خرمآباد، زاهدان، كرج، تبريز، سبزوار، رشت، مسجدسليمان، شيراز، اصفهان، سنندج، بابل، لاهيجان، بندرانزلي، چالوس، بروجرد كاشان، منجيل، گرمسار، فسا، انديمشك، بهبهان، كلاچاي، گچساران، كرمان، صومعهسرا، ابهر، شاهينشهر، دزفول، اسلامآباد، كرند، ايلام، برازجان، تويسركان، پلدختر، اردبيل، شاهرود، گرگان، گنبد، شهرضا، لنگرود، آمل، اليگودرز، قوچان، ماكو، قزوين، بيرجند، بندرعباس، مراغه، بندرماهشهر، بوشهر، خوي، كازرون، سلماس، گلپايگان، اصطهبانات، عليآباد شيراز جريان داشتهاست و در شماري از اين شهرها حتي يك نفر زنداني هم از موج قتلعام زنده نمانده است. اگر چه تمركز قتلعام در ماههاي مرداد و شهريور بوده است اما گزارشهاي بسياري وجود دارد كه قتلعام زندانيان سياسي تا پايان سال67 در سراسر ايران با روشهاي مختلف ادامه داشته است.
در قسمت ديگري از كتاب خاطرات منتظري به پاسخ خميني به منتظري اشاره دارد. در اين نامه خميني شخصاً مسئوليت تام و تمام دستور كشتار را بهعهده گرفته است. او از طريق پسرش احمد كه در ضمن كاتب او نيز بود، در نامهيي به تاريخ 15مرداد67 خطاب به منتظري تصريح ميكند:
«...شما كه ميدانيد من نميخواهم سرسوزني به بيگناهي ظلم شود ولي ديد شما در مورد ضدانقلاب و بهخصوص منافقين را قبول ندارم. مسئوليت شرعي حكم مورد بحث با من است جنابعالي نگران نباشيد. خداوند شر منافقين را از سر همه كوتاه فرمايد...».
بنابراين منتظري بهخوبي به مسئوليت خميني و فرمانهاي او براي كشتار مجاهدين نه تنها در قتلعام زندانيان سياسي كه پيش از شروع مقاومت مسلحانه در فرداي 30 خردادسال 60 ، بهخوبي آگاه بود و تلاش براي كتمان اين حقيقت، بههيچوجه قابل توجيه نيست.
آخوند محمد يزدي، رئيس قوه قضاييه وقت رژيم، درباره قتلعام زندانيان سياسي در مصاحبه با روزنامه اطلاعات به تاريخ 9خرداد69 ميگويد:
«...امام فرمودهاند… حكم قضايي درباره منافقين (اين است) كه مجموع سازمان و تشكيلات محكوم شده، نه فردفرد، تا در تطبيق عنوان محارب و مفسد روي افراد ترديد شود...» [2]
بله واقعيت اين است حكم قتلعام زندانيان سياسي نه در سال67 بلكه سالها قبل از سوي خميني به تمام دستاندركاران جنايت ابلاغ شده بود. اگر تا سال67 به تأخير افتاد تنها و تنها به اين دليل بود كه خميني دراوضاع و احوال سياسي آن زمان بيش از اين نميتوانست قيمت سياسي بدهد. اما بعد از نوشيدن زهر آتشبس براي جلوگير از فوران نارضايتي مردم و حفظ نظامش تنها چاره را كشتار و قتلعام سيهزار زنداني مجاهد و مبارز ديد...!
[1] بر اساس بررسيهاي واحد تحقيق شهيدان قتلعام زندانيان سياسي در سال67، اولين سري اعدامها يكروز پس از پذيرش قطعنامه598 از سوي خميني (27 تيرماه1367) در برخي از شهرها از جمله تهران و ايلام... آغاز شده است. اما زمان شروع قتلعام در همة شهرستانها يكسان نبوده است كما اينكه در زندان گوهردشت هشتم مرداد شروع شد بنابراين منتظري در 9مرداد در اولين نامه خود به خميني 3800نفري را كه در آمار ذكر كرده تنها آمار زندان اوين و نه حتي زندان گوهردشت بوده است.
[2] روزنامه اطلاعات رژيم 9خرداد 1369
Tuesday, July 28, 2015
مجلس ارتجاع بر سر زهرخوران اتمی به تشنج کشیده شد
روز سهشنبه 6مرداد 94 در جلسه علنی مجلس ارتجاع، اعتراض کوچک زاده به توافق هستهیی وین باعث تشنج شد. ابوترابی که ریاست مجلس را در غیاب لاریجانی به عهده داشت بارها سخنان وی را قطع کرد و نهایتاً میکروفون او را نیز قطع کردند.
کوچک زاده با اشاره به اشکالات ترجمه فارسی متن توافق اتمی گفت:
«شان مجلس رسیدگی به خرید و فروش سیب زمینی نیست که آقای لاریجانی فرمود. آقای لاریجانی گوش بده، آیا این ترجمهیی که امروز دادند، تضمینی هست که چون گفتید مورد قبول دستگاه دیپلوماسی است، دیگه ترجمه درستی باشه، مگه همین هفته گذشته رئیس دستگاه دیپلوماسی ترجمهیی نیاورد تحویل داد، به همین آسانی ما گذشتیم که حالا آن ترجمه اشکال داشت، یک ترجمه بهتر، از کجا که همین ترجمه را یک کس دیگری نخواند و نگوید اشکال دارد. این برخورد سلطنت مآبانه با مجلس کردن است آقای ابوترابی. چه کسی تضمین میکند که این ترجمه همان ترجمه برگرفته از متن انگلیسی است. آقای ابوترابی چه مطلبی مهمتر از این توافقی که کردن، بر خلاف اصول متعدد قانون اساسی که یکیش همینه، من عرض میکنم یکیش همینه، اصل 139 میگیه صلح دعاوی راجع به اموال عمومی و دولتی یا ارجاع آن به داوری در هر مورد موکول به تصویب هیأت وزیران است.
آقا شلوغ نکن آقای جلالی، بگذار عرض من تمام بشه بعد شما خود شیرینیات را بکن. مجلس مسئول است رسیدگی کند، دو هفته است مطلب را تعویق میاندازید برای اینکه ترجمه مطلوب بهدست برسد، کی تضمین میکند که این ترجمه مطلوب است.
مردم بدانید مجلس تا امروز با برخورد سلطنت مآبانهیی که صریحاً رهبری منع کرد از دخالت در این مسأله فعلاً کنار گذاشته شده، در آینده چه موفق بشود، من نمیدانم، الآن آقای جلالی با هزار و یک ترفند آنچه که مورد تأیید رئیس آقای لاریجانی هست حتماً توجیه خواهند کرد. من سؤال کردم ترجمه هفته پیش را گفتید مطلوب نیست، کی تضمین میکنه این ترجمه مطلوب است. کی تضمین میکند این را».
در اینجا میکروفون کوچک زاده قطع شد و داد و بیداد و تشنج در مجلس ارتجاع شروع شد.















